❤️ 💓‍ ♥♥♥❤ღ ❤️ sun is up ❤️ ღ ❤♥♥♥💓‍ ❤️

 

عاشق این شعرامقلب

گاه میخواهـــم بگویم " دوستت دارم " ولی


این حواسِ مادرم بیش از فتا جمعِ من است!

 

من "ابتهاج " ترین شاعر زمان تو ام


تو عاشقانه ترین شعر روزگار منی...

 

نگاهت بند از بند دلم را میبرد بانو


کنار سحر لبخندت مونالیزا کم اورده است

 

 

ﺳﮑﻮﺕ ﺑﻠﻨﺪ ِ ﺗﻮ ﺍﻣﺸﺐ


ﺑﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﮐﺮﺩﻩ


ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﺗﺮ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ

 

 

 

همیشه از آمدن “ن” بر سر کلمات می ترسیدم! ن داشتن تو… ن بودن تو… ن ماندن

تو… کاش اینبار حداقل دل واژه برایم می سوخت و خبری میداد از ن رفتن تو....

 

دَر رُمانی بیست جلدی، شرح دادم مختصر

داستانِ یک شب از شب هایِ هجرانِ تو را...

 

 

جمعه ها شرح دلم یک غزل کوتاه است
که ردیفش همه، دلتنگ توام می آید!

 

 

 

همه ارام گرفتند و

شب از نیمه گذشت

وان چه در خواب نشد

چشم من و پروین است!

 

 

 

و خدا گفت که شب مایه ی آرامش توست

به خدا تا به سحر، شب همه آشفته سرم ...

 

 

ذهن بی جنبه ای دارم من

تو را که میبیند

“دلنوشته” نوشتنش می گیرد!

 

 

بعد تو هر شب به حافظ من تفال میزنم

"یوسف گمگشته..." در فالم نمایان میشود

یوسف گمگشته هم آمد به کنعان حافظا...

پس بگو ایام هجران کی به پایان میشود

 

 

 

او که از رفتن تو سود زیادی برده

مرد سیگار فروش سر بازارچه است!

 

با من آن جور که با دیگران حرف می زنی ، حرف نزن  من با همه فرق دارم  آنها برای

خودشان دیوانه اند  من دیوانه ی تـــو ام 

 

 

دیگران در تب و تاب شب عیدند ولی


مثل یک سال گذشته به تو مشغولم من

 

 

بی تو آوارم و

بر خویش فرو ریخته ام

ای همه سقف و

ستون و

همه آبادی من

 

گفتی مگر به خواب ببینی رخ مرا


دیوانه از خیال تو خوابم نمیبرد

 

 

تا که انگور شود "می" دو سه سالی بکشد


تو به یک لحظه شدی ناب ترین باده ی من

 

هر زمان شعرِ مرا میخوانی

زیر لب می گویی...

طبعِ شعرَت زیباست...

کی شدی شاعرِ شعرهای سپید ؟

چه غمِ سنگینی...

 

نیاز نیست که چیزی به صورتت بزنی

به لطف حضرت حق تا ابد بزک داری

 

باقیات الصالحات آیا به گوشت خورده است؟

بوسه ای نذر لبانم کن خدا اجرت دهد

 

 

تو را اندازه سرباز غمگینی که از برجک

شبی در اوج غربت سر دهد آواز، دلتنگم...

 

 

در نظر سنجی چشمان تو ثابت شده است:

مژه هایت به خودی قالب ضرب المثل است

36درصد چشمان تو جنسش عسل است

مابقی قهوه و فنجان و شراب و غزل است...

 

صبح می بوسم تو را، شب توبه می گیرد مرا


صبح مشتاقم ولی شب، حال استغفار نیست

 

با ترس و لرز،حرف دلم را زدم به تو

من دال و واو و سین و تِ دارم تورا بفهم

 

ساعت از نیمه شب شرعی امشب رد شد...

من کجا

خواب کجا

چون خبرت نیست مرا...؟

 

جرم من خواستن دختر ارباب دِه است

مادر! این جرم شبی بی پسرت خواهد کرد

 

لعنت به من که از تو نوشتم غزل غزل

حالا کسی نمانده که دیوانه ی تو نیست

 

بیچاره پدر ، همیشه میخواست دکتر بشوم !

لعنتی!! جبر نگاه تو مرا شاعر کرد..

 

تو همان "عشق"ِ پر از حادثه ی معروفی

مدتی هست غمت در دلِ من مُد شده است

 

عاشقت باشم و پنهان کنم و پیر شوم

این خودش فلسفه ی عشق درونی من است

هی نگاهت بکنم ، گم بشوم در چشمت

گم شدن در شب چشمان تو پیدا است...

 

 

زل بزن در چشمم وشعری برای من بخوان

تا کمی دیوانه ات را شعردرمانی کنی !

 

گفتى چه خبر؟ گفتم و هرگز نشنیدى

جز دورى ات اى عشق ، به قرآن خبرى نیست

 

کدخدا گفته: که این دهکده، عاشقکده نیست

هر که عاشق شده، از دهکده ى ما برود

"کوزه بر دوش" سرِ چشمه نیا! با این وضع،

باید از دهکده، یک دهکده رسوا برود..

 

ریشه های فرشمـان را داشتم میبافتم

دستم عادت کرده از بس بین مویت بوده است

 

 

از این پس٬از باران خواهم نوشت٬از پاییز٬از برف٬از تمام کلیشه ها...

تو که دیگر نیستی٬اشعارم سرگردان می شوند...

کسی را ندارند که خم ابرویش٬خوابشان را غزل کند!

 

من غزل میخواهم از چشمت بگویم لیک، تو

پلک بر هم میزنی تک بیت صادر می کنم..!!

 

هر صبح

بوی تو می دهد پیرهنم

بس که

تمام شب

تنگ در آغوش

گرفته ام

خیالت را...

 

یک کیف پر از دفتر و خودکار و مداد

یک عشق که داشت کار دستم میداد

این بار اگر ببینمت ،میدانم

از پله یِ دانشکده خواهم افتاد!

 

 

برق که اختراع شد خداوند لبخند زد ! می دانست، چشمان تو برگ برنده اش خواهد بود جلوی ادیسون !!!

 

دلم ، شعرم ، تمام آنچه دارم

بابِ میل ات نیست ؛

چه چیزی طُعمه بگذارم برایت مالِ من باشی؟

 

 

تو رفته ای

و بحران نوشیدن چای

بی تو

دراین خانه،

مهمترین بحران خاورمیانه است...

و این احمق ها

هنوز سر نفت می جنگند !

 

من که "شاعر " نیستم

اما به عشق او چنین

در میان دوستان " شاعر نمایی" میکنم!!

من به اعجاز "غزل" بر قلب انسان واقفم

آخرش هم با " غزل" او را هوایی میکنم

 

 پدرم گاه صدا میزندَم شعر سپید!!
بس که آشفته و رنجور و به هم ریخته‌ام...!

 

 

دوست داشتنت...
چای داغیست
که هنگام رانندگی
در یک جاده ی ناهموار
در چله ی زمستان نوش میکنم
همانقدر احمقانه...
همانقدر دلچسب...

 

 

شک ندارم ...
یار من ...
سر رشته‌اش موسیقی است

بس که با احــوال من ...
ســــاز مخـــالف می‌زند...

 

شاعر که باشی

ناگزیر از تمام کلیشه ها الهام میگیری

از باران٬از پاییز٬اشک٬غم...

وای از آن روز که شاعری عاشق

شود
از سنجاق سر دختر همسایه تا نوع

راه رفتنِ سربازان ویتنامی

برایش شعری تازه را تداعی میکند...

 

 

دکترم تجویز کرده بوسه‌ گاهی هم بغل
یک دو قاشق نیمه شب از آن لب شیرین عسل
خوردم از معجون لبهایت کمی بهر دوا
حال جای سرفه می آید برون شعر و غزل

 

فرقی نمیکند شیرین باشد یا شهرزاد

قسمت"فرهاد"ها همیشه نرسیدن است...

 

 

کسی حرف مرا باور نخواهد کرد

اگر روزی بگویم

شیرم و در چنگ اهویی گرفتارم ..!!

 

اگر سنجاق مویت وا شود از دست خواهم رفت

که سربازی چه خواهد کرد با انبوه جنگاور؟

 

میان جاده بدون تو خوب می فهمم
نوشته های غم انگیز کامیون ها را...

 

چشمهایت شعر و مردم شعر دزدی میکنند...

حفظ چشمان تو از آیات قرآن سخت تر ...!

 

همیشه از آمدن “ن” بر سر کلمات می ترسیدم! ن داشتن تو… ن بودن تو… ن ماندن تو… کاش اینبار حداقل دل واژه برایم می سوخت و خبری میداد از ن رفتن تو....

 

دیر کرده ای !

عقربه ها گیر کرده اند در گلوی من

انگار که رد نمیشود

نه زمان

نه آب خوش

 

به تاراج برده ای تمـــــــام حواسم را ...

می خندم تویـــــــــــی ...

می گریم تویـــــــــــی ...

انگار نقاشی ات راپشت پلکم کشیده اند...!

ویران کرده ای همه ی وجودم را ....

 

برای دوست داشتنت از من دلیل می خواهند نازنین…


چشمانت را قرض می دهی !؟

 

نیستی ،
 
و بهار هم بی تو
 
سوء تعبیر یک زمستان است ...

 


نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٢/٢۱ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین