❤️ 💓‍ ♥♥♥❤ღ ❤️ sun is up ❤️ ღ ❤♥♥♥💓‍ ❤️


من به آغاز زمین نزدیکم.


نبض گل ها را می گیرم.


آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.
 
 
روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است .


روح من کم سال است .


روح من گاهی از شوق ، سرفه اش میگیرد .

 


روح من بیکار است :


قطره های باران را ، درز آجرها را ، می شمارد .


روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
 
 
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن .


من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین .


رایگان می بخشد ، نارون شاخه ی خود را به کلاغ .


هر کجا برگی هست ، شوق من می شکفد .


بوته ی خشخاشی ، شست و شو داده مرا در سیلان بودن .
 

سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٤ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ توسط | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین