یلدا93

سلام بر عزیزان

رحلت پیامبر و شهادت امام حسن(ع)  رو به همه تسلیت میگم

کاش اینجا بودم

525401_l8Klb7Hx.jpg

وهمچنین بلند ترین شب سال رو بهتون تبریک میگم

 

yaldaaa.jpg

 

 

 

41018108328340612839.jpg

/ 3 نظر / 3 بازدید
نفس

سلام وروجکم قالب جديد مبارک بسيار بسيار عالى شده گلم [دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست] [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

نفس

بادقت بخون وهرجمله رو توذهنت تصوركن: يه فلج قطع نخاعى از خواب كه بيدار بشه منتظره يكنفر بيدار بشه، سرش منت بذاره و ببرتش دستشويى و حمام و كاراى ديگه شو انجام بده.ميدونى آرزوش چيه؟ فقط يكبار ديگه خودش بتونه راه بره و كاراشو انجام بده... يه نابينا از خواب كه بيدار ميشه، روشنايى رو نميبينه، خورشيد و نميبينه،صبح رو نميبينه.ميدونى آرزوش چيه؟ فقط يكبار فقط يكروز بتونه نزديكاش و عزيزاش و آسمون و و زندگى رو با چشماش ببينه... يه بيمار سرطانى دلش ميخواد خوب بشه و بدون شيمى درمانى و مسكن هاى قوى زندگى كنه و درد نكشه... يه كر و لال آرزوشه بشنوه بتونه با زبونش حرف بزنه... يه بيمار تنفسى دلش ميخواد امروز رو بتونه بدون كپسول اكسيزن نفس بكشه... يه معتاد در عذاب آرزوى بيست و چهار ساعت پاكى رو داره... الآن مشكلت چيه دوست من؟ دستتو بذار رو زانوت و از تمام وجودت و نعمتايى كه خدا بهت داده استفاده كن و به روزى فكركن كه شايد همين نعمتا رو از دست بدى... پس شكرگزارى كن و ازشون استفاده كن. تو خيلى خيلى خيلى خوشبختى، غر نزن،ناشكرى نكن. آسونا روخودت حل كن سختاشم بسپار به خدا،خودش واست حل ميكنه...

Roshana

من رفتنی ام  حتما بخونید حتما ارزش خوندن داره  اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه وقتا فرق میکنه گفت: رفیق یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکت کنم گفت: من رفتنی ام! گفتم: یعنی چی؟ گفت: دارم میمیرم گفتم: دکتر رفتی، خارج از کشور؟ گفت: نه همه دکترا اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد. گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟ فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه کلاه سرش گذاشت و الکی امیدوارش کرد گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟ گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی سر