/ 8 نظر / 9 بازدید
ترانه

بامزه بود بهم یه سری بزن

Arefeh

به کسانی که... لا به لای مشغله شان... وقتی برایت پیدا میکنند... احترام بگذار... اما عاشق کسانی باش که... وقتی به آن ها نیاز داری... تمام مشغله شان را فراموش میکنند... تا تو را به آرامش برسانند

م

کلیدی که همه دشواری های زندگی را خواهد گشود محبت است.[لبخند]

نفس

افرادي كه انرژى مثبت دارند، اغلب مهربان و با عاطفه هستند، به زمين و زمان مهرباني مي كنند، غصه دارند اما آن را قصه نمي كنند تا خُلق مردم را تنگ نکنند، اغلب افرادى خوش سيما و خوش خُلقند، دنبال نقاط مثبت هستند، در برابر نا ملايمات خم به ابرو نمي آورند. اين افراد در بلند مدت يك نيروي بدست مي آورند كه از همه لحاظ مورد قبول اطرافيان هستند و به قول روانشناسان "كاريزما " دارند. تقدیم به دوستان پر از انرژي مثبت...

نفس

ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﻭ ﺑﻬﺶ ﻧﻤﯿﺮﺳﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﻪ !!! . . . ﺣﺎﻻ ﻓﮏ ﮐﻨﯿﻦ ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺗﺎﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻭ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻧﻤﯿﺮﺳﻢ ﭼﻪ ﻭﻀﯽ ﺩﺍﺭﻡ !! ﺩﺍﻏﻮﻧﻤﺎ ﻟﻪ ﻟﻪ :((

نفس

رفتم توالت عمومی، دیدم روی سیفون نوشته: ((خواهی که نبیند اَحدی این هنرت را، برخیز و بکش سیفون بالای سرت را)) من موندم شاعرای این مملکت چرا استعدادها رو اینجور جاها خالی میکنند..تازه برگشتم دیدم یکی نوشته سنجیدم ودیدم سخنت عين صواب است، صدحيف كه دستگيره سیفون خراب است ????????????????

نفس

دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌ دو مرد در مدرسه . مرد اول می‌گفت:«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مدادبرداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می‌دادم ولی کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و از نقشه‌های زیادی استفاده کردم تا جایی که مدادها را از دوستانم می‌دزدیدم و به خودشان می‌فروختم. بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفه‌ای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفه‌ای شدم! مرد دوم می‌گفت:«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت خوب بدون مداد چکار کردی؟ گفتم از دوستم مداد گرفتم. مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از م

زرشک

آبجی به ما هم یه سر میزنی[گل]