/ 4 نظر / 8 بازدید
نفس

چقدر عکس اين مطلبت قشنگه علاوه بر اون متنشم عالييييه[چشمک][ماچ]

نفس

خيلى دلم برات تنگ شده بيا ببينمت[گریه][زبان][نیشخند]

نفس

واسه رد شدن از سیم خاردارها نیاز به یه نفر داشتن تا روی سیم خاردارها بخوابه و بقیه از روش رد بشن. داوطلب زیاد بود . قرعه انداختند افتاد بنام یه جوون همه اعتراض کردند الا یه پیرمرد! گفت: " چیکار دارید! بنامش افتاده دیگه! " بچه ها از پیرمرد بدشون اومد. دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوون . جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سیم خاردار بچه ها با بی میلی و اجبار شروع کردن به رد شدن از روی بدن جوون. همه رفتن الا پیرمرد. گفتند: " بیا ! " گفت " نه ! شما برید! من باید وایسم بدن پسرم رو ببرم برای مادرش! مادرش منتظره! مرد بودن به خدا اینا همشون مرد بودن